اهمیتی هم ندارد. از هر طرف که قرار بود بروم آخرش همین بود . یه کم دیرتر زودتر .
به خودش هم گفتم. ته غار مثل انسان اولیه که هر چیز دنیای بیرون برایش خطرناک است نقاشی می کردم، دور آتش می چرخیدم که به چیز ماورایی وصل شوم . آن انسان اولیه ای که دستش به جایی بند نیست و قبیله اش را پهنه ی زمین قورت داده.
به خودش هم گفتم . نه این جوری ولی گفتم.حالا بیرون غار ایستاده و کجکی نگاهم می کند. معذبم ولی به خودم زحمت نمی دهم بیرونش کنم. چند قدم جلوتر بیاید خودش می ترسد، می رود.
وقتی تمام انگیزه ام برای خواندن این همه کتاب لعنتی مداد رنگی های فابرکسلِ triplus ِ عزیزم است و لذت دیدن رنگی که بی دریغ به دنیا می دهند.
و وقتی صدای اطرافم کم می شود، سوت قطار را می شنوم که دارد نزدیک می شود ...
پنجره را باز می کنم تا بشینم لب پنجره. باران نمی گذارد فرق بین بخار و دود را بفمم. به تر. مطمئنم ده دقیقه ی آینده آرامم. به س. فکر می کنم و جمله ی "این مسکنیه که تنفس می شه. ". تا سرم گیج می رود و وقتی سنگینی ام می خواهد از لبه ی پنجره تابم بدهد پایین عقل معاش مزاحمم می شود. عقل معاش عود روشن می کند، مسواک می زند و آرامشم را جمع می کند.
دراز کشیده ام و به سمفونی آشنایم گوش می دهم . از وزن واگن ها من، با ستون سربی رویم، تکان می خوریم.
قصد کرده ام به خانم ا. بگویم که خوب شده ام . بگویم راه کار هایش فوق العاده بودند. تا سرش را بیش تر از این با حرف هایم پر نکنم. تومور دارد. مطمئنم سرش ،سر عزیزش، جا ندارد.
Clever got me this far
Then tricky got me in
Eye on what I'm after
I don't need another friend
Smile and drop the cliche
'Til you think I'm listening
Take just what I came for
Then I'm out the door again
Peripheral on the package
Don't care to settle in
Time to feed the monster
I don't need another friend
Lie to get what I came for
Lie to get just what I need
Lie to get what I crave
Lie and smile to get what's mine
هی می خوام برم تو همون وبلاگ مذکور بگم اینا رو که حوصله بعدشو ندارم. شر می شه.
اگه خوب گوش بدی قبل از گفتن "ای سیب سبز از بهشت، قاصد نور از سحر از دور به تو خیره ایم ... " صدای نفس گرفتنش را می شنوی. بعد هم که انتخابات شد و همه ی جریانات بعدش.
اون بار آخر، اون بار آخری که نفس گرفتم یادم نمیاد.
پست کثیفی شد . یه وقتی درستش می کنم حتمن.
- کوتا بیا نگو که اون احمق رو زندگیت تاثیر گذاشته؟!
- (گوشی را از سرش فاصله می دهد. آرام بینی اش را بالا می کشد و با نوک انگشت اشک هایش را پاک می کند.) می بینی که گذاشته.
- داری بهانه میاری. بگو ترسیدم دیگه نمی خوام کارو ادامه بدم و تمومش کن دیگه.
بعد خمپاره می زند سیم های تلفن را قطع می کند. نگاهش می افتد به آینه ی جلویش و زنی که نفس نفس می زند. دست برد لای مو هایش که سفید شده بودند و این کار های تمام نشدنی نمی گذاشت برود رنگشان کند. شاید این دفعه بورترشان می کرد. لم داد روی تخت و شروع کرد روزنامه خواندن تا "اون احمق" بالاخره برگردد خانه شان. مقاله ی خودش را برای اولین بار می خواند. ابتدایی بود، حتی وقت نشده بود ویرایشش کند. شرمنده بود که گذاشته روند زندگی اش مختل شود. صدای تیر اندازی بیرون هم حالش را بد تر می کرد. پتو را پیچید دور خودش، بلند شد و تلویزیون را روشن کرد، صدایش را هم بلند کرد. همه ی چراغ ها را روشن کرد که موشک ها فکر نکنند توی این خانه ی بزرگ تنهاست.
نباید این جور می مرد. انگار خانه سقف نداشت، دیوار هم. انگار برهنه ایستاده بود روی میز رستواران و اگر می مرد هیچ کس نبود از آن جا ببردش. تا ابد روی میز می ماند. شاید جزو اساسیه ی آن جا می شد. تکه ای که معلوم نبود از کجا آمده و مقاله هایش را ویرایش می کند یا نه.
دوید طرف اتاقش، پاهایش می لرزید. دست کشید روی آینه و خودش را دید که موی بور پیرش می کرد. شاید، شاید چاره سیاه بود.پ.ن: لازم بود با آرنج بزنم روی سینه اش و توضیح بدهم که "با توجه به ابعاد میز این کافه لازم نیست پاتو انقد بیاری جلو!" که نمی گویم. که خیلی از "تبیین کج فهمی" خسته شدم. که واقعن خسته شدم.
پ.ن 2 : همین جداسازی جنسیتو می کنن که پسره یه ماه از بابا ننه اش دور می شه جو عاشقی می گیردش دیگه .ای سگ بزنه به این مملکت .
پی نوشت1 : چند ساعت حرف زدن با جامعه شناس عزیز به همه ی اون دوره می ارزید.
پی نوشت 2 : ماه رمضون هست که هست کسی حق نداره کافه رو ببنده.
پی نوشت 3 : قشنگ همه ی نسلشون موجیه.
همیشه حوصله ام را سر می برد. بلند می شوم دستم را می زنم به کمرم و منتظرم، منتظر که دست ها بیاید روی جایی شبیه شانه هایم. که نمی آید. بر می گردم کنار بالشت.
پ.ن : آدم هایی هستند که عقاید مذهبی دارند. این یعنی چشم هاشان گرد می شود هر چند وقت یک بار و چپ چپ نگاهت می کنند که خودتو نگه دار خانوم . بله اصولن همه ی این ها به تخ مم عزیزم به تخ مم.
پ.ن 2 : امروز هر چه قدر هم بالا بگوید "عمو یادگار مستی یا هوش یار" گریه ام نمی گیرد. امروز قبیله ام به قدر کافی بد حالند.پ.ن 3 : راننده تاکسی ٍ 4 برابر من سن داشت و جامعه شناسی می شناخت . درک که می کنید، راننده تاکسی بود.سگ بزنه به این زندگی کلن.
پ.ن4: بلقیس تو مرا کشتی عشق تو مرا کشت 2.د
سرم را می گیرم بالا، طبقه ی چهارم، خانه
ام را می بینم که یکی به پنجره هایش جای پرده پارچه وصل کره بود. مردک بن گاهی به پرادوی ش. تکیه
داده بود و کلید را دور انگشتش می چرخاند.
- اگه این ماشینو آب کرده بودی الان یه خونه با آسان سر براتون جور می کردم.
و لب خند می زند، یعنی راه دیگری هم بود. دروغ می گوید. ش. هم هم این ها را تحویلم
داده بود اوّل.
- در هر صورت ممنون.
حوصله اش را ندارم، می روم دنبال پرهام که زود تر دویده تو. جلوی پلّه ها بغض
کرده.
- بیا بریم دیگه، الان آقاهه میاد خونه رو پس می گیره ازمون.
تکان نمی خورد و وقتی سعی می کنم بگذارمش روی شانه هایم جیغ می زند که مرد شده.
--------------
پیر زن طبقه ی اوّل را پرهام کشف کرد. از
تنبلی آن پایین لنگر انداخته بود.
- تا گازو وصل کنن بیاین پیش من دور هم یه چیزی واسه شام می خوریم.
وقتی مانتو ام را کشید فهمیدم تعارفش ربطی به ما ندارد. خیالم راحت شد و قبول
کردم.
--------------
اَی خدا فکر نمی کردم پیر زن دائم الخمر
باشد با کلی موی سگ روی زمین. لم دادم روی مبل تا پیر زن ظرف ها را جمع کند. این
جوری دیگر دعوتمان نمی کرد. وقتی هم نشست رو به رویم اس ام اس هایم را چک کردم.
پیر زن ها از تکنولوژی متنفرند.
- عزیزم کار برگه ها تموم شده.
- خودت می دونی منم خوش حال نبودم که بدون خبر دادن بهت این تصمیمو گرفتم.
- درسته که جدا شدیم ولی خیلی شیطونی نکنیا.
تاریخ اس ام اس ها را چند بار چک کردم.
همه شان را ده دقیقه پیش فرستاده بود.
پیر زن نشست کنارم که توجّه بگیرد. سرش را گرفت دم گوشم و گفت امسال حتمن می میرد.
چون همه ی سگ هایش پارسال مرده اند. گفت زلزله می شود و این که او زیر لوستر می
خوابد. پس لوستر طبقه ی دوّم، سوّم و
چهارم هم می آیند رویش. محکم می کوبد روی قفسه ی سینه اش.
- دقیقن هم این جا. همه شون می خورن این
جام. خونه ی شمام میاد میوفته روم. امسال میوفته. باورت می شه؟
باورم شد.
---------------
همه ی سقف لوستر داشت. بزرگ و کوچک. شاید امشب شاید هم فردا. چشم هایم را بستم.
پ.ن. 1: یه استادی بود می گفت "ما که رفتیم استرالیا ک.ن لق آمریکا " الان جا داره بگم "ما که رفتیم دوره ک.ن. لق کنکور" و همه چی مشمول این قاعده می شه.
پ.ن. 2: وقتی قراره بهت بگم هیچی هیچ وقت به تر نمی شه انقد پیش من زر و ناله نکن عزیزم.
پ.ن. 3 : موقعی که 4 نفری قیطریه را می آیید پایین می شود روی پرده ی آخر صدایتان "نبسته ام به کس دل" را بگذارید، وقتی تنهایی می آیی نمی شود راحت به ته سیگارت زیر پایت هم زل بزنی.
پ.ن : به قوسش نگاه می کنم که عینن تجسم هم آن قوسی است که گلشیری زیر چادر زن ها می دید و ژست سرد و ثابتش و ملایمتی که موقع باز کردنش باید به خرج داد. پیپ فوق العاده ای به نظر می رسید.
پ.ن 2 : اگه خراب بودم حداقل تا فردا ساعت 9 می شد اون سی صد تومنو جور کنم .
- ارزونه ولی خوب چیزیه. کلی سگ دو زدم براش. تو هم یه کم بخور.
قلپ اول را سر کشید. بعد همه ی ودکا*ی گرم آشغالی را تف کرد روی تلفن که داشت زنگ می خورد.
- الو داداش گیتام، سلام
- خبریه؟
- چن روزه خبر نگارا هی زنگ می زنن خونه. می خوان یه چیزایی از زندان چاپ کنن. گفتن حاضرت استخدامتم کنن با حقوق بالا.
- شماره اون جا رو از کجا گیر اوردن؟
- نمی دونم شاید از وکیلت... شایدم داد گاه
- داد گا؟ کدوم داد گا؟ من که داد گا نبودم. [ چشمکی به پرده ها می زند. ] شماها بگین من اَ جام جم خوردم؟ [ بدون وقفه ] آره یا نه؟ چرا لال مونی گرفتی؟
گوشی را می اندازد.
رو به کاناپه: والا اگه قدم از قدم برداشته باشم. هم این جورم باس باشه. دیگه تو که می دونی.
بعد بااد می زند پنجره را باز می کند تا نرده های موازی قطور خود نمایی کنند.
پیر مرد توی لیوانش یخ می ریزد سرش را بر می گرداند و توی کاناپه فرو می رود.
* تو نسخه ی اصلی Smirnoff بود.
پی نوشت: حلقه ی گم شده ای که نمی ذاره خانواده بفهمن چی می گم عبارت "تمام همّت خود را مقصور فلان نمی گردانم" ه.
پی نوشت 2: خودکار نارنجی گرفته دستش و دقیق می شود توی چیز هایی که نوشتی. دور کلمه ها خط می کشد. دور همه شان خط می کشد. مشاور بدی نیست.
پیر مرد: شروع می کنیم. یه دفتر خط دار خوبه. ولی بی خطش نه. خیلی بی آب رو و ولنگ و وازه.
مهری: پس خط دار باشه؟ الان میارم.
- چایی، چاییم بیار.
سر جمع دو تا پسر داشت که آن جا بودند با مهری آش پز. پیر مرد عصا را گرفت طرف پسر کوچک. سرش را با ریتم نچ نچ تکان داد.
- قرار بود بری دانش گا که نرفتی. اون موقع گفتم خدارو شکر. خرج کم تر بِتّر. ولی پاشدی سه تا نون خور دیگم اوردی. خاک تو سرت .
- دس پرورده ایم حاجی .
و نیش خندی زدی انگار که خودم می دانم.
- تو اَم که– چایی را توی نعلبکی ریخت. - نه گداشتی نه بر داشتی رفتی ریئیس جمهور شدی. آخه پسر تو بازار هر جا گفتم شا پسرم ریئیس جمهوره یا بم خندیدن یا فشم دادن. معلوم نیس چی کار می کنی.
مهری که پایین صندلی چوبی نشسته بود سرش را پشت دفتر گرفت و ریز ریز خندید. بعد کوچیکه خندید، آخر سر هم بزرگه که تا الان فقط چند بار چشم غرّه رفته بود.
پیر مرد- عصبی- : حالا اصن ریس جمهور کجایی ؟
بزرگه: آقا جون آروم تر. فشارتون می افته.
- دارم می گم می دونی یه ریس جمهور چه غلطی می کنه؟
کوچیکه: می رینه آقا. این کارو اینم بلته بکنه.
مهری که نگران شده دروغشان لو برود دوباره چایی را گرداند.
پیرمرد چند بار سرفه می کند. پشت هم. بعد توی دست مال خلطش را تف می کند.
- مهری بنویس. این خونه ...
بزرگه: حالا لازم نیست از خونه تون شروع ...
- این خونه سه تا فرش دس باف داره. اون شیش متریِ مال تو. نه متریِ هم مال داداشت. فرش آش پز خونه هم تو بردار مهری. خودت سوراخش کردی اَاین به بدم مال خودته.
صدای چکه ی آب از سقف. به هم نگاه می کنند. به فرش ها.
- سوالی نیس؟
سکوت.
- پس تموم می کنیم.
مهری: پس خط دار باشه؟ الان میارم.
- چایی، چاییم بیار.
سر جمع دو تا پسر داشت که آن جا بودند با مهری آش پز. پیر مرد عصا را گرفت طرف پسر کوچک. سرش را با ریتم نچ نچ تکان داد.
- قرار بود بری دانش گا که نرفتی. اون موقع گفتم خدارو شکر. خرج کم تر بِتّر. ولی پاشدی سه تا نون خور دیگم اوردی. خاک تو سرت .
- دس پرورده ایم حاجی .
و نیش خندی زدی انگار که خودم می دانم.
مهری که پایین صندلی چوبی نشسته بود سرش را پشت دفتر گرفت و ریز ریز خندید. بعد کوچیکه خندید، آخر سر هم بزرگه که تا الان فقط چند بار چشم غرّه رفته بود.
پیر مرد- عصبی- : حالا اصن ریس جمهور کجایی ؟
بزرگه: آقا جون آروم تر. فشارتون می افته.
- دارم می گم می دونی یه ریس جمهور چه غلطی می کنه؟
کوچیکه: می رینه آقا. این کارو اینم بلته بکنه.
مهری که نگران شده دروغشان لو برود دوباره چایی را گرداند.
- مهری بنویس. این خونه ...
بزرگه: حالا لازم نیست از خونه تون شروع ...
- این خونه سه تا فرش دس باف داره. اون شیش متریِ مال تو. نه متریِ هم مال داداشت. فرش آش پز خونه هم تو بردار مهری. خودت سوراخش کردی اَاین به بدم مال خودته.
صدای چکه ی آب از سقف. به هم نگاه می کنند. به فرش ها.
- سوالی نیس؟
سکوت.
- پس تموم می کنیم.
پی نوشت۱ : نقد ؟
پی نوشت ۲ : اسمش را می گذاریم زندگی گیاه خواری. در توضیحش هم می نویسم دلم غذای گرم می خواهد که مزه ی دست پخت بخور نمیر خودم را ندهد.
پی نوشت ۳ : به نظرم راس و ریس شدن المپیاد مث قسط خرید خونه می مونه. همیشه جور می شه. آره.
